ایران، با همه زخمهایش، هنوز زنده است
عذرا فراهانی در چهلمین سالگرد برادر شهیدش در نامه ایی خطاب به نوشت:
ایران، با همه زخمهایش، هنوز زنده است.
دنیای قلم - میدانی چهل سال یعنی چه؟
چهل سال یعنی تقویمی که هر برگش بوی داغ میدهد. یعنی چهار دهه همنشینی با خاطرهای که هرگز رنگ نباخت. یعنی زیستن با زخمی که زمان، نه درمانش کرد و نه از عمقش کاست. ما چهل سال است که با نبودنت زندگی نکردهایم؛ با خاطرهات بزرگ شدهایم، پیر شدهایم و هر سال، معنای تازهای از اندوه را تجربه کردهایم.
سالها با تو سخن گفتهام؛ نه از سر خشم، که از سر دلتنگی. از تو پرسیدهام: آیا میدانستی روزی که رفتی، پدر و مادرت تا پایان عمر چشمانتظار خواهند ماند؟ آیا میدانستی خواهران و برادرانت، سالها با قاب عکسی زندگی خواهند کرد که هرگز پیر نمیشود؟
گاهی، از شدت دلتنگی، با تو قهر کردهام. گفتهام چرا رفتی؟ بارها با خود اندیشیدهام، ای کاش تقدیر، رفتنی آرام برایت مینوشت؛ مرگی طبیعی که دستکم این همه پرسش بیپاسخ بر دل ما باقی نگذارد.
اما هرچه زمان گذشت، فهمیدم اندوه ما، تنها اندوه یک خانواده نیست. رنج ما، قطرهای است از دریای اندوه مردمی که سالهاست با زخمهای پیدرپی زندگی میکنند.
بعد از تو، هر دهه زخمی تازه بر پیکر این سرزمین نشست. امیدها آمدند و رفتند، اما رنج ماند. سفرهها کوچکتر شدند، فاصلهها عمیقتر، فساد به جان اعتماد افتاد و سوءتدبیر، فرصتهای یک ملت را یکی پس از دیگری به باد داد. مردمی که سزاوار امنیت، رفاه و آرامش بودند، سالها میان اضطراب، تحریم، بحران و ناامیدی، روزگار گذراندند.
سالهای اخیر اما، انگار تاریخ با شتاب بیشتری بر این خاک تاخت. جوانانی که میتوانستند آینده ایران را بسازند، خیلی زود به خاطره بدل شدند. مادران بسیاری، داغی را بر دل نشاندند که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد. خانههای بسیاری، سکوت را به جای خنده به ارث بردند و نامهای بسیاری، پیش از آنکه فرصت زندگی بیابند، بر سنگ مزار نوشته شد.
در همین سالها، آسمان ایران بار دیگر طعم جنگ و التهاب را چشید. سایه موشک، تهدید و ناامنی، بار دیگر بر سر مردمی افتاد که دهههاست آرزویشان چیزی جز زندگی در صلح و آرامش نیست. گویی این سرزمین هنوز فرصت نیافته بود زخم دیروز را درمان کند که زخمی دیگر بر تنش نشست.
امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، دیگر تنها از نبودن تو نمیگویم. از تمام آن جوانانی میگویم که هر کدام، در هر سمت و سویی که بودند، جهانی از آرزو بودند؛ از مادرانی که چشمانتظار ماندند؛ از پدرانی که با حسرت پیر شدند؛ از نسلی که میان آرزوهایش و واقعیت زندگی، دیواری بلند کشیده شد.
چهل سال پیش، داغ ما، داغ یک خانواده بود؛ امروز، اندوه، چهره یک ملت را به خود گرفته است.
با این همه، هنوز باور دارم که هیچ شبی جاودانه نیست. ایران، با همه زخمهایش، هنوز زنده است؛ زیرا امید، هرچند خسته، هنوز در دل مردمانش نفس میکشد. روزی خواهد رسید که دیگر هیچ مادری، فرزندش را قربانی خشونت، جنگ، نفرت یا بیتدبیری نکند؛ روزی که جوانان این سرزمین، به جای آنکه نامشان در فهرست کشتهشدگان ثبت شود، سازندگان آینده باشند.
آن روز، شاید اشکهای چهلساله این ملت، سرانجام معنای آرامش را پیدا کند؛ آرامشی که نه سهم یک خانواده، که حق همه مردم ایران است.