دنیای قلم - زن از چهار صبح مقابل مطب منتظر مانده بود. نزدیکهای عصر وقتی نوبتش رسید داخل اتاق شد. با توضیحات زن پزشک فهمید او پیش پزشک دیگری هم رفته، پروندهاش را از روی میز برداشت وباعصبانیت آنرا وسط مطب پرت کرد و گفت: "پس برو پیش همون". زن خم شد، برگهها را از روی زمین جمع کرد. اشکهایش روی نتیجه آزمایشها و نسخهها ریخت. پشت در مطب، میان ماندن و رفتن، یک سؤال بیشتر نداشت: برای رسیدن به رویایش به پزشک اعتماد کند یا به خدا توکل؟
این فقط داستان یک زن نیست. در یک سوی این گزارش، زنانی هستند که برای درمان ناباروری سالها میان مطب، آزمایشگاه، دارو و امید رفت و آمد کردهاند و در سوی دیگر، دختران و زنانی قرار دارند که بارداری ناخواسته، ترس از خانواده، فشار اجتماعی، فقر یا ناتوانی در نگهداری کودک، آنها را به تصمیمهایی رسانده که کمتر کسی حاضر است دربارهشان حرف بزند. میان این دو گروه، یک نقطه مشترک وجود دارد: زمانی که بیش از هرچیزی به حمایت نیاز دارند، مسیر روشنی پیش رویشان نیست.
چهار صبح
زن از چهار صبح جلوی مطب بود. ساعتها انتظار کشیده بود تا بالاخره وارد اتاق پزشک شود. او برای درمان ناباروری آمده بود و احتمالاً مثل بسیاری از زنانی که سالهاست درگیر درمان هستند، فقط یک ویزیت ساده پیش رو نداشت؛ نتیجه هر آزمایش برایش میتوانست معنای تازهای داشته باشد. وقتی پزشک فهمید او پیش یکی ازهمکارانش رفته، عصبانی شد و پرونده زن را وسط اتاق پرت کرد. "پس برو پیش همون".
خودش میگوید آن لحظه اشکهایش روی کاغذهای پزشکی میچکید. ساعتها منتظر مانده بود و حالا، بعد از این همه راه، دوباره باید انتخاب میکرد؛ این بار میان رفتن یا ماندن.
میگوید: رندی کردم و به جای خروج از مطب و توکل برخدا، دکتر را انتخاب کردم.
چرا باید کسی بعد از چنین برخوردی، دوباره به همان پزشک برگردد؟ پاسخ را باید در سالهایی جستوجو کرد که ناباروری برای یک زن فقط یک تشخیص پزشکی نیست. پای نگرانی از زندگی مشترک، حرف خانواده، هزینه درمان، سن، ترس از دست دادن فرصت بارداری و تصویری که از آینده در ذهن ساخته، همه به میان میآید.
یکی از زنانی که برای درمان آمده بود ۳۰ سال دارد و ساکن تهران است. ده سال از ازدواجش گذشته. مانتوی ساده و بلندی پوشیده و وقتی از همسرش حرف میزند، میگوید که مرد خوبی است؛ اما پشت همین جمله، ترسی نشسته که سالهاست همراه اوست.
میگوید:"بالاخره تا کی؟ یک روزی خسته میشه ازم. بچهام که نباشه غوزه بالاغوزه. برای اولین بار در این مطب، چشمم به مجسمهای رنگی افتاد که جنینی را درون رحم نشان میداد. مدت زیادی به آن نگاه کردم. غرق رویا شدم. جنین را داخل رحمم گذاشته و به او جان دادم. صدای خنده های کودکم را می شنیدم. میگفت دوست دارد آخرین بیمار باشد؛ فقط برای اینکه چند ساعت بیشتر بتواند رویا بسازد و مطمئن شود این مجسمه روزی بخشی از زندگی خودش خواهد شد. برای او، اتاق پزشک فقط محل درمان نبود؛ جایی بود که هر بار امیدش را دوباره امتحان میکرد."
هفت بار امید
فرشته ۴۰ ساله است وivf هفتم را هم پشت سرگذاشته است. وقتی از درمان حرف میزند، عدد هفت را آرام و شمرده تکرار میکند؛ گویی هر بار که این عدد را میگوید، بخشی از سالهای گذشته را هم مرور میکند. "این بار هفتمه که ivf کردم. هفت تا تخمک خوب ازم گرفتن. تا یکیش به ثمر نشست."
او از تجربههای قبلیاش هم حرف میزند. به گفته خودش، یکی از پزشکان در مقطعی پیشنهاد کرده بود او را برای تهیه تخمک اهدایی به فرد دیگری معرفی کند. واکنش فرشته هنوز برای خودش هم پر از خشم است::"ببین چه بازار گرمی راه انداختهاند. اگه از من تخمک گرفتی، دیگه چرا برم تخمک یکی دیگه رو بخرم؟ چه معنی داره؟"
روایت فرشته، روایت شخصی اوست و نمیتوان آن را به کل نظام درمان یا همه مراکز ناباروری تعمیم داد. اما همین جمله نشان میدهد که روند درمان برای بسیاری از مراجعان فقط در اتاق معاینه اتفاق نمیافتد. نوع توضیح پزشک، شیوه پیشنهاد درمان و حتی احساسی که بیمار از برخورد دریافت میکند، بخشی از تجربه درمان است.
زن دیگری که با او صحبت کردم، بعد از سالها درمان ناباروری بالاخره با ivf صاحب فرزند شده است. او تعریف میکند که گاهی صبحها، درست در چند ثانیه اول بیدار شدن، یادش میرود مادر است. بعد که صدای کودک را میشنود، تازه به یاد میآورد که بالاخره به آن چیزی که سالها برایش جنگیده، رسیده است.
این تجربه، شرح حال شخصی مینا است، نه یک قاعده پزشکی. اما نشان میدهد درمان ناباروری با مثبت شدن یک آزمایش و حتی تولد فرزند، تمام نمیشود. زن ممکن است بعد از تولد کودک هم مدتی با ترسها و اضطرابهایی زندگی کند که در سالهای انتظار براو آوار شده است. تهمتها، برچسبها و تهدیدها از آن جمله هستند.
یک کلمه که میتواند یک زندگی را به هم بریزد
طاهره ۳۵ ساله است. هنوز قاعدگی دارد و برای بچهدار شدن به پزشک مراجعه کرده بود. در یکی از ویزیتها پزشک به او گفته بود: "داری یائسه میشوی."
خودش میگوید: همان یک جمله، آنقدر شوکهکننده بود که حتی نتوانست دستور مصرف داروهایی را که پزشک نوشته بود، درست به خاطر بسپارد. بعد دوباره برگشت و گفت:"ببخشید، هرچی گفتید یادم رفت. آخه به یک زن جوون گفتن این که داری یائسه میشی خیلی تلخه، مخصوصاً این که اون دنبال بچه باشه. هرچی گفتید فراموش کردم."
دو هفته بعد، از آزمایشگاه با او تماس گرفتند. "هرجا هستی خودت رو برسون." به گفته طاهره، در بررسی دوباره مشخص شده که پزشک در تفسیر آزمایشها دچاراشتباه شده و از او هم معذرت خواهی کرده و گفته هنوز برای رسیدن به یائسگی سالهای زیادی فرصت دارد.
طاهره تعریف میکند که وقتی این خبر را شنید، گریه کرد و گفت:"من میدونستم خدا نامرد نیست."
چیزی که دراین روایت روشن است، این که بیمار در چنین موقعیتی فقط به نتیجه آزمایش نیاز ندارد؛ بلکه به توضیح دقیق، فرصت پرسیدن، وبه کسی که در آن چند دقیقه سخت در باره درمانهای جایگزین توضیح دهد، نیاز دارد.
شش ماه فرصت
در میان روایتهای زنان، داستان دیگری هم گفته میشود؛ فشار خانواده برای بچهدار شدن. یکی از زنانی که از شهری دیگر آمده بود، میگفت مادرشوهرش به او گفته بود:
"اگر تا شش ماه دیگه بچهدار نشوی، برای پسرم زن میگیرم."
او از اضطراب و فشاری که بعد از شنیدن این جمله تجربه کرده، حرف میزد. هر چه زمان میگذرد اضطراب بیشتری میگیرم. اگر شش ماه مهلتم تمام شود، و حامله نشوم، چه؟
نمیتوان گفت هر فشار خانوادگی الزاماً باعث ناباروری میشود؛ چنین نتیجهای نیازمند بررسی پزشکی است. ولی درمان ناباروری برای زنی که هر ماه باید پاسخگوی خانواده همسر، همسر، خانواده خودش و حتی خودش باشد، همان درمانی نیست که در یک فضای آرام و حمایتگر تجربه میشود. گاهی زن حتی پیش از آنکه نتیجه آزمایش را بداند، از خودش میپرسد اگر جواب منفی باشد، چه اتفاقی برای زندگیام میافتد؟
حمیده و ۲۵ عروسک
حمیده ۳۸ ساله است و اهل تفرش. درشانزده سالگی ازدواج کرده و سالها از شهری به شهر دیگر رفته تا شاید پاسخی برای نازاییاش پیدا کند.
میگوید: بچهها را دوست دارد و برای همین ۲۵ عروسک قد و نیم قد و بیصدا دارد که هر کدام گوشهای از جای خالی کودکی را پر کردهاند که هیچوقت نیامده است.
مادرش او را نزد پزشکان مختلف برده و به گفته حمیده، در کنار پزشکان، سراغ دعانویسها هم در شهرهایی مانند اصفهان، شیراز و ارومیه رفتهاند؛ شاید بیش از بیست مرتبه.
پزشکان، به روایت او، گفتهاند مشکل خاصی در او و همسرش پیدا نکردهاند. اما وقتی صحبت به زندگی مشترک میرسد، داستان پیچیدهتر میشود.
حمیده میگوید: همسرش مرد بدی نیست، اما خودش هیچوقت او را دوست نداشته است. ازدواجش را اجباری توصیف میکند و میگوید: از ابتدا رابطه عاطفیای که انتظار داشته شکل نگرفته و حتی از لمس شدن توسط همسرش احساس خوبی ندارد.
او خودش میان این وضعیت و نداشتن فرزند ارتباطی میبیند، اما نمیتوان رابطه بدون عاطفه او با همسرش را درعدم بارداری او به عنوان یک علت پزشکی، تأیید کرد.
با این حال، داستان حمیده یک سؤال مهم را پیش میکشد: وقتی پرونده یک زن با عنوان "ناباروری" وارد سیستم درمان میشود، چه چیزهایی در بیرون از آزمایشگاه و سونوگرافی باقی میماند؟
پزشک ممکن است تخمدان و رحم را بررسی کند، آزمایش بنویسد و درمان را ادامه دهد؛ اما زندگی زنی که در مقابل او نشسته، فقط همین چند عدد و تصویر نیست.
وقتی بارداری پنهان میشود
آن طرف این ماجرا، زنانی هستند که بارداری برایشان نه پایان یک انتظار، که آغاز یک بحران است. یک مشاور مدرسه، داستان دختری شانزده ساله به نام آرتمیس را تعریف میکند.
آرتمیس مدتی غیبت کرده بود. همکلاسیها میگفتند: "مادرش گفته او کیست دارد". اما نزدیک امتحانات، وقتی مشاور مدرسه بیشتر پیگیر وضعیت او میشود، همکلاسیها با خنده و شوخی میگویند آرتمیس تازه بچه به دنیا آورده است.
آرتمیس با پسری هجده ساله در ارتباط داشته و باردار شده . به روایت مشاور، زمانی که مادر متوجه بارداری شد، حدود پنج ماه از بارداری گذشته بود. خانواده حقیقت را به پدر نگفتند و موضوع را به شکل یک بیماری یا عمل مربوط به کیست برای او توضیح دادند.
روز زایمان، پدر تصور میکرد دخترش برای عمل کیستی که روزبروز شکم دخترش را بزرگتر میکرد، به بیمارستان رفته . به او گفته شد آرتیمیس در بخش مربوط به زنان بستری است و امکان حضور او در بیمارستان وجود ندارد.
دو روز بعد، پسر هجده سالهای که پدر کودک بود، به بیمارستان آمد. پرستار نوزاد را برای لحظاتی در آغوش او گذاشت. مشاور میگوید: پسر با دیدن کودک ترسید و از بیمارستان بیرون رفت. بعد هم موبایلش از دسترس خارج شد. مادراز ترس آبرو و جنجال اجازه نداد دخترش نوزاد را به خانه ببرد. در نهایت، طبق روایت مشاور، کودک به بهزیستی سپرده شد.
این داستان را نمیشود با یک جمله درباره «اشتباه نوجوانان» تمام کرد. در آن چند ماه، چند تصمیم پشت سر هم گرفته شده؛ پنهان کردن بارداری از پدر، ترس دختر از خانواده، سردرگمی پسر، نگرانی خانواده از آبرو و در نهایت کودکی که بدون آنکه در هیچیک از این تصمیمها نقشی داشته باشد، وارد یک مسیرنهادی شده است.
در این میان، آرتمیس هم فقط یک "دختر باردار" نبود. دانشآموز بود، فرزند یک خانواده بود و احتمالاً پیش از بارداری نیز کسی در اطرافش بوده که بتواند بدون ترس از قضاوت، درباره رابطه، بدن و بارداری با او حرف بزند. اما چرا نوزادی ناخواسته بدنیا آمد و او را راهی بهزیستی کردند.
همهآنها دختران فراری نیستند
مهرناز آزادیکتا، دکترای روانشناسی، در گفتوگو با دنیای قلم درباره بارداری نوجوانان، روی یک نکته تأکید میکند: همه موارد شبیه هم نیستند.
به گفته او، برخی از نوجوانانی که با بارداری ناخواسته مواجه میشوند، نه از خانوادههای بهشدت متلاشی میآیند و نه لزوماً درگیر آسیبهای شدید اجتماعی هستند. گاهی رابطه خانوادگی مناسبی دارند و یک تصمیم لحظهای یا رابطهای بدون آگاهی کافی، آنها را وارد چنین موقعیتی میکند.
این استاد دانشگاه، از دختر ۲۱ سالهای مثال میزند که دانشجوی دانشگاه بوده و چهار ماه بارداری داشته است. پدر کودک، همکلاسی او بوده و دختر از ترس واکنش خانوادهاش حتی از گفتن موضوع به مادرش هم میترسیده، آنقدر که به گفته روانشناس، احتمال میداده والدینش واکنش بسیار شدیدی نشان دهند. روانشناس تلاش میکند او را قانع کند مادرش را در جریان بگذارد.
مادر بعد از شنیدن ماجرا، پدر را مطلع میکند و خانواده وارد مرحلهای از بحران میشوند که دیگر نمیتوان آن را پنهان کرد.
دکتر آزادیکتا معتقد است در چنین موقعیتهایی، ازدواج ممکن است در برخی شرایط و با رضایت و تناسب موقعیت دو طرف، یکی از راهها باشد، اما نمیتوان آن را برای همه موارد نسخه واحد دانست. اگر ازدواج در این کیسها مناسب نباشد، نمیتوان نوجوان را به حال خودش رها کرد.
او تاکید می کند: وقتی یک بارداری ناخواسته اتفاق میافتد، حمایت، باید قبل از آنکه موضوع تبدیل به بحران بزرگتری شود، خود را وارد ماجرا کند.
وقتی نوجوان نمیداند سؤالش را از چه کسی بپرسد
سیده فتحیه صاحبی، ماما و درمانگر جنسی که سالها با نوجوانان کار کرده، از زاویه دیگری به مسئله نگاه میکند. او از تجربهای که در آموزش و گفتوگو درباره سلامت جنسی جوانان داشته، میگوید: مهمترین چیزی که نوجوانان در باره سلامت جنسی خود نمیدانند، کاتالوک وجودی و فیزیولوژی خودشان است برای همین پرسشهای زیادی دارند و متاسفانه بخش قابل توجهی از اطلاعات خود را از شبکههای اجتماعی میگیرند. اما همه اطلاعاتی که در این فضا منتشر میشود قابل اعتماد نیست. شبکههای اجتماعی جای متخصص، ماما، پزشک، روانشناس یا یک بزرگسال قابل اعتماد را نمیگیرد.
از سویی دیگر مشکل فقط کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله این است که نوجوان نمیداند برای پرسیدن یک سؤال حساس، به چه فرد قابل اعتمادی مراجعه کند.
این کارشناس بیماریهای خود مراقبتی در زمینه آموزش نوجوانان میگوید: من سعی کردم از طریق چند مشاور مدرسه به نوجوانان آگاهی دهم ولی عجیب است که آنها به دریافت آگاهی استقبالی نشان نمیدهند.
این ماما در خصوص نقش حمایت خانواده در جلوگیری از بحرانهای جنسی میگوید:عدم ارتباط صحیح بین والدین و بچهها باعث میشود نوجوانان اطلاعات صحیح را از والدین نگیرند.
فتحی معتقد است آموزش درباره بدن، بلوغ، رابطه، پیشگیری از بارداری و بیماریهای آمیزشی باید پیش از وقوع بحران اتفاق بیفتد، نه زمانی که یک نوجوان با یک بارداری ناخواسته، بیماری یا تصمیم دشوار روبهرو شده است.
او همچنین درباره مصرف خودسرانه دارو برای پایان دادن به بارداری هشدار میدهد و تأکید دارد چنین اقداماتی بدون ارزیابی و نظارت پزشکی میتواند با خطرهای جدی همراه باشد.
مددکار؛ کسی که باید بین اتاقها پل بزند
سمیه پریوز، دکترای مددکاری اجتماعی و دارای ۲۱ سال سابقه کار در سازمان بهزیستی، وقتی درباره این زنان صحبت میکند، روی موضع حمایت بارها و بارها تاکید می کند.
او معتقد است حمایت از مادرشدن نباید فقط متوجه زنی باشد که سالها برای بچهدارشدن تلاش کرده است. زنی که ناخواسته باردار شده یا به دلیل آسیبهای اجتماعی و چالشهای زندگی در موقعیتی قرار گرفته که توان نگهداری از کودک را ندارد نیز نیازمند حمایت است.
به اعتقاد او، اگر این فرد بدون حمایت رها شود، ممکن است نه تنها خودش آسیب بیشتری ببیند، بلکه کودک نیز وارد چرخهای از آسیب اجتماعی شود.
وی که اکنون در دادسرای سرپرستی و امور حسبی فعالیت میکند، درباره مسیر موجود میگوید: در سالهای گذشته برخی سازمانهای مردمنهاد در حوزه زنان و آسیبهای اجتماعی فعالیت میکردند و بخشی از این خلأ را پوشش میدادند. او از خانه خورشید و جمعیت امام علی نام میبرد و میگوید: فعالیت این مجموعهها متوقف شده است.
به گفته او، در بهزیستی نیز حوزههای مرتبط با آسیبهای اجتماعی وجود دارد، اما حمایت از زنان در این موقعیتها بدلیل تابو بودن موضوع هنوز نتوانسته به یک مسیر مشخص و قانونمند تبدیل نشده است.
این تابوی اجتماعی برای زن هم وجود دارد؛ تابویی که باعث میشود زن یا نوجوان حتی برای درخواست کمک نیز دچار ترس شود. زن یا دختر نوجوانی که از ترس آبرو حتی نمیتواند اصل مسئله را به خانواده بگوید، چگونه قرار است خودش مسیر اداری و حمایتی را پیدا کند؟
اینها حتما بخاطر آسیب های موجود در جامعه یا خانواده از حمایت برخوردار نبوده اند، لذا نمیتوانیم بدلیل یک رابطه غیر قانونی یا یک اشتباه، بقیه زندگی او را هم بسوزانیم.
یک زن ممکن است سالها برای آمدن کودک تلاش کند. زن یا دختر نوجوانِ دیگری ممکن است از آمدن کودک بترسد. اما هر دو، در لحظه بحران، به یک چیز نیاز دارند؛ کسی که آنها را تنها نگذارد.
اگر بنا باشد فردی برای گرفتن کمک از میان چند نهاد عبور کند و خودش باید تشخیص دهد به کدام نهاد مراجعه کند، در واقع کسی که در بحران است، عملاً باید بخشی از کار مددکار را خودش انجام دهد.
اگر نوزادت را نمیخواهی، کجا برو؟
از پریوز درباره سادهترین و درعین حال دشوارترین سؤال کردم. اگر زنی بگوید توان نگهداری از نوزادش را ندارد، دقیقاً چه باید بکند؟
پاسخ او، اورژانس اجتماعی و بهزیستی است. او توضیح میدهد که اگر مادردر همان زایشگاه اعلام کند توان نگهداری از نوزاد را ندارد، میتوان کودک را وارد مسیر حمایتی بهزیستی کرد. اما اگر مادر بعداً با کودک بدنیا آمده مراجعه کند، ممکن است با فرایندهای دشواردیگری روبهرو شود و باید ناتوانی خود در نگهداری از کودک را اثبات کند.
همین پاسخ، یک خلأ مهم را آشکار میکند. مسیرهایی وجود دارد، اما برای زنی که در بحران است، دانستن اینکه کدام مسیر، در چه زمانی و از چه نقطهای باید آغاز شود، همیشه ساده نیست.
پریوز همچنین میگوید: در سامانههایی که خودش دیده، آمار دقیقی از سقطهای خارج از رابطه ازدواج مشاهده نکرده و ثبت اطلاعات مربوط به برخی انواع سقط، مانند موارد مرتبط با ناهنجاری جنین، روشنتر است.
از نظر او، حمایت از این زنان علاوه بر مشروعیت قانونی، نیازمند منابع مالی است و سازمانهای مردمنهاد، به دلیل امکان فعالیت همدلانه و نزدیکتر به فرد آسیبدیده، میتوانند در کنار ساختارهای رسمی نقش مؤثری داشته باشند.
نوزادی در کیسه
صبح ششم بهمن ۱۴۰۳، خبر پیدا شدن یک نوزاد در فاز دوم اندیشه منتشر شد. نوزاد در کنار خیابان و داخل کیسهای پیدا شده بود. بند ناف قطع شده و کودک در شرایطی رها شده بود که سرما میتوانست جانش را تهدید کند. خبر کوتاه بود؛ مأموران و نیروهای امدادی رسیدند و کودک به مسیر درمان و حمایت منتقل شد.
اما پشتِ چند خط خبر، زنی وجود داشت که پیش از آن لحظه، بارداری را از سرگذرانده و زایمان کرده و در نهایت تصمیم گرفته نوزاد را کنار خیابان بگذارد.
این تصمیم فارغ ازدفاع یا سرزنش، مسئله دیگری است. مسئله مهمتر این است که پیش از رسیدن مادر و کودک به چنین نقطهای، چه امکان دیگری وجود داشته است؟
در شهری دیگر، ماجرای نوزاد ۲۳ روزهای که «سیروان» نامیده شد، شکل متفاوتی داشت. نوزاد بیرون یک درمانگاه پیدا شد و نامهای همراه او بود. مادر در نامه نوشته بود تلاش کرده کودک را نگه دارد، اما سرپناهی نداشته و امیدوار بوده فرزندش زندگی بهتری داشته باشد. این دو روایت را نمیتوان یکی دانست.
در اولی، کودک در شرایطی خطرناک رها شده بود. در دومی، مادر در توضیحی که از خود به جا گذاشته، از ناتوانی در تأمین سرپناه و امید به آینده بهتر کودک نوشته بود.
در هر دو اما، یک سؤال مشترک وجود دارد: آیا مادر پیش از رها کردن کودک، جایی برای مراجعه، گفتوگو و دریافت حمایت داشته است؟ اگر داشته، آیا آن مسیر را میشناخته؟
اگر میشناخته، آیا امکان استفاده از آن را داشته؟ و اگر مراجعه کرده، آیا حمایت به اندازهای بوده که بتواند تصمیم دیگری بگیرد؟
پاسخ این سؤالها درباره هر پرونده میتواند متفاوت باشد و بدون بررسی مورد به مورد نمیتوان درباره علت رها کردن یک کودک حکم صادر کرد. اما خودِ تکرار خبر رها شدن نوزادان، ارزش بررسی مسیرهای حمایتی را دارد.
عددها چه چیزی را نشان میدهند؟
وقتی صحبت از سقط جنین میشود، یکی از مشکلات اصلی، تفاوت میان آن چیزی است که ثبت شده و آن چیزی که احتمالاً در جامعه اتفاق میافتد.
بر اساس آماری که در سال ۱۴۰۴ از سوی مدیرکل دفتر سلامت جمعیت و خانواده وزارت بهداشت اعلام شد، در سامانه ملی باروری سالم ۶۷ هزار و ۵۴ مورد سقط ثبت شده بود. از این تعداد، ۵۲ هزار و ۲۰۵ مورد سقط خودبهخودی، ۹ هزار و ۳۲۷ مورد سقط قانونی، ۲ هزار و ۳۱۷ مورد سقط عمدی و ۳ هزار و ۲۰۵ مورد مربوط به بارداری خارج رحمی اعلام شده بود.
این اعداد، موارد ثبتشده هستند و نمیتوان آنها را معادل تمام سقطهای رخداده در کشور دانست، بهخصوص در مورد سقطهایی که خارج از مسیر رسمی انجام میشوند.
همین تفاوت اهمیت زیادی دارد. وقتی بخشی از یک پدیده اجتماعی در نظام ثبت دیده نمیشود، سیاستگذار نمیتواند با اطمینان درباره سن افراد، وضعیت تأهل، علت تصمیم، فشار اقتصادی یا خانوادگی و مسیر مراجعه آنها سخن بگوید.
از سوی دیگر، راهاندازی سامانه ثبت سقط جنینهای قانونی در ۱۱ مرداد ۱۴۰۴ نشان میدهد که ثبت دقیقتر این فرایند، به یکی از موضوعات مورد توجه وزارت بهداشت تبدیل شده است. این سامانه زیرمجموعه سامانه ملی باروری سالم معرفی شده و هدف اعلامشده آن، ثبت فرایند سقطهای قانونی و شفافتر شدن آمار این بخش بوده است.
قانون حمایت از خانواده و جوانی جمعیت نیز در ماده ۵۴، وزارت بهداشت را مکلف کرده است اطلاعات مربوط به مراجعان باروری، بارداری، سقط و دلایل آن و زایمان را با رعایت محرمانگی در یک سامانه جامع ثبت کند.
در ماده ۵۶ نیز برای سقط قانونی، فرایند مشخصی پیشبینی شده و ثبت اطلاعات مراحل درخواست و نتیجه آن در پرونده الکترونیک سلامت یا سامانه مربوط مورد تأکید قرار گرفته است.
به بیان سادهتر، قانون و سامانه وجود دارند؛ اما پرسش این گزارش فقط درباره ثبت یک واقعه نیست. سؤال این است که آیا زن پیش از آنکه واقعه به یک «رکورد» تبدیل شود، در مسیر حمایت هم قرار میگیرد؟
یک سؤال مشترک
نمیتوان و نباید برای همه پروندههایی که در ابتدای گزارش ذکر شد یک علت واحد پیدا کرد. اما میتوان با بررسی آنها یک نقطه مشترک رسید. درهیچکدام، یک مسیر ساده و قابل مشاهده که فرد از نخستین لحظه بحران تا دریافت حمایت همراهی شود، بهروشنی دیده نمیشود.
این همان مشکلی است که اگر حل شود، شاید بتوان از بسیاری از بحرانها قبل از آن که به نقطه نهایی برسند، جلوگیری کرد.
زنی مثل سارا، در اتاق انتظار یک مرکز ناباروری نشسته و رویاهایش را در مجسمه یک جنین رنگی میجوید. فرشته علیرغم دشواری های هفتمین ivf هنوز به یک نتیجه امیدوار است. حمیده، بعد از سالها درمان پزشکی و حتی مراجعه به دعانویس های متعدد، هنوز درباره زندگی مشترکش حرفهای ناگفته دارد.
آرتمیس ۱۶ ساله، در حالی که باید سر کلاس مدرسه باشد، صاحب کودکی شده که خانوادهاش تلاش کردهاند وجودش را پنهان کنند. مادری دیگر ممکن است نوزادش را در کنار خیابان بگذارد. مادری دیگر ممکن است کودک ۲۳ روزهاش را کنار درمانگاه بگذارد و نامهای بنویسد که در آن از نداشتن سرپناه بگوید. اینها داستانهای یکسانی نیستند و نباید هم یکسان دیده شوند. اما سیستم حمایتی میتواند برای همه آنها یک سؤال مشترک داشته باشد: "حالا چه کمکی لازم داری؟"
تنها این که پرسیده شود، تشخیص چیست، هفته چندم بارداری است، نوزاد کجا پیدا شده یا پرونده در کدام سامانه ثبت شده است، کافی نیست.
راهی که هنوز یکپارچه نیست
در حال حاضر در کشور برای ناباروری، بخشهای حمایتی، مسیرهای درمانی و بیمهای وجود دارد. قانون حمایت از خانواده و جوانی جمعیت برای تشخیص و درمان ناباروری و ایجاد نظام ارجاع تکالیفی برای وزارت بهداشت در نظر گرفته است. برای سقط قانونی نیز فرایند مشخصی در قانون پیشبینی شده است. اورژانس اجتماعی و بهزیستی نیز در حوزه آسیبهای اجتماعی و حمایت از کودکان و زنان در شرایط بحرانی فعالیت دارند. بنابراین نمیتوان گفت "هیچ حمایتی وجود ندارد."
مسئله در جای دیگری است: این حمایتها الزاماً در یک مسیر واحد کنار هم قرار نگرفتهاند. زنی که سالها ناباروری را تجربه کرده، ممکن است فقط بیمار دیده شود.
دختری که بارداری ناخواسته دارد، ممکن است فقط یک مسئله اخلاقی یا خانوادگی تلقی شود.
مادری که به دلیل فقر نمیتواند نوزادش را نگه دارد، ممکن است زمانی وارد مسیر مددکاری شود که بحران به اوج رسیده است.
و کودکی که رها شده، ممکن است نخستین نقطهای باشد که سیستم رسمی متوجه وجود یک بحران خانوادگی میشود.
در حالی که شاید لازم باشد این مسیر از قبل آغاز شده باشد.
یک پرونده، یک همراه
پیشنهاد این گزارش، ایجاد یک ساختار موازی و پرهزینه دیگر نیست؛ بلکه میتواند از هماهنگ کردن ظرفیتهایی که اکنون وجود دارند آغاز شود.
برای هر زن در معرض بحران باروری، یک "مسیر حمایت از باروری"تعریف شود؛ مسیری که الزاماً به معنای دخالت در تصمیم شخصی زن نیست، بلکه او را در زمان مناسب به خدمات درست وصل میکند.
در این مدل، زنی که برای ناباروری مراجعه میکند، فقط نسخه و آزمایش نگیرد. در صورت نیاز، امکان مشاوره روانشناختی و دریافت نظر دوم نیز برای او روشن باشد و یک فرد یا واحد مشخص بتواند روند درمان او را پیگیری کند.
اگر زنی در جریان درمان با فشار خانوادگی، خشونت، تهدید به جدایی یا مشکلات شدید اقتصادی روبهروست، این مسئله نباید کاملاً بیرون از پرونده درمان بماند.
اگر نوجوانی با بارداری ناخواسته مواجه شد، نخستین سؤال نباید فقط این باشد که "چه اتفاقی افتاده؟" بلکه باید مشخص شود آیا او از امنیت، حمایت خانوادگی، مشاوره روانشناختی و اطلاعات پزشکی معتبر برخوردار است یا نه.
اگر مادری میگوید نمیتواند کودک را نگه دارد، باید پیش از آنکه نوزاد در خیابان یا کنار درمانگاه پیدا شود، یک مسیر محرمانه و در دسترس برای مراجعه داشته باشد.
اورژانس اجتماعی، بهزیستی، مراکز درمانی، مددکاران، روانشناسان، ماماها و مراکز سلامت میتوانند در چنین شبکهای نقشهای مشخص داشته باشند؛ به شرط آنکه زن مجبور نباشد خودش همه این درها را پیدا کند. کسی باید باشد و بتواند بگوید: "از این نقطه به بعد، من تو را به جای درست وصل میکنم."
محرمانگی؛ شرط اول مراجعه
برای چنین سیستمی، محرمانگی اهمیت زیادی دارد. دختری که از ترس خانوادهاش بارداری را پنهان میکند، اگر مطمئن نباشد مراجعهاش چگونه ثبت میشود و چه کسانی از آن مطلع خواهند شد، ممکن است اصلاً مراجعه نکند. زنی که به دلیل فقر نمیتواند کودک را نگه دارد نیز ممکن است از ترس قضاوت اجتماعی یا برخوردهای احتمالی، کمک نگیرد.
بنابراین حمایت بدون اعتماد، روی کاغذ باقی میماند. ثبت اطلاعات در سامانهها نیز اگر قرار است به سیاستگذاری کمک کند، باید همراه با حفاظت جدی از اطلاعات شخصی باشد. قانون موجود نیز بر رعایت محرمانگی در ثبت اطلاعات باروری، بارداری و سقط تأکید کرده است.
از طرف دیگر، دادهها باید آنقدر دقیق باشند که فقط تعداد سقط یا تولد را نشان ندهند، بلکه بتوانند به پرسشهای اجتماعی پاسخ دهند؛ این که چه گروه سنی بیشتر در معرض بحران قرار دارند؟ چه نوع حمایتی دریافت کردهاند؟ چند نفر پیش از مراجعه به مراکز رسمی، سراغ روشهای غیررسمی رفتهاند؟ چند مادر بعد از زایمان درخواست کمک برای نگهداری کودک کردهاند؟ چند مورد به دلیل فقر، نبود سرپناه یا فشار خانوادگی به بحران رسیده است؟ بدون این اطلاعات، سیاستگذاری بیشتر شبیه حدس زدن خواهد بود.
حمایت، به جای قضاوت
در تمام روایتهای این گزارش، یک خطر وجود دارد؛ اینکه زن پیش از آنکه شنیده شود، مورد قضاوت قرارگیرد. زن نابارور ممکن است احساس کند ارزش او به مادر شدن وابسته است. دختر نوجوان ممکن است از ترس آبرو حقیقت را پنهان کند. مادرِ فقیر ممکن است از ترس اینکه او را "مادر بد" بدانند، برای کمک گرفتن دیر اقدام کند.
و زنی که قصد ادامه ندادن بارداری را دارد، ممکن است به جای دسترسی به مشاوره پزشکی و قانونی، سراغ مسیرهای غیررسمی و خطرناک برود.
هدف از ایجاد مسیر حمایتی این نیست که به جای زن تصمیم گرفته شود. بلکه هدف این است که زن در لحظه تصمیم، اطلاعات پزشکی و حقوقی معتبر، امکان مشاوره، حمایت اجتماعی و دسترسی به خدمات لازم را داشته باشد. تصمیم شخصی و حمایت اجتماعی دو موضوع جدا از هم هستند.
جامعه میتواند با یک زن درباره سلامت ، امنیت و آینده او وکودک صحبت کند، بدون آنکه او را در برابر یک درِ بسته تنها بگذارد. در تمامی پروندههای مطرح شده، فاصله این آدمها زیاد به نظر میرسد. یکی هر طور شده میخواهد مادر شود و دیگری شاید در شرایطی قرار گرفته که از پس نگه داشتن فرزندش برنمیآید.
اگر از زاویه خدمات اجتماعی نگاه کنیم، هر دو در یک نقطه به کمک نیاز دارند: قبل از آنکه بحران به آخر خط برسد. ناباروری را نمیشود فقط با آزمایش و دارو دید. بارداری ناخواسته را نمیشود فقط با پنهان کردن خبر از خانواده حل کرد. فقر را نمیشود با یک توصیه اخلاقی برطرف کرد و رها شدن نوزاد را هم نمیتوان فقط به یک خبر چند سطری تبدیل کرد.
پشت هر کدام از این اتفاقها، یک مسیر وجود دارد؛ مسیری که ممکن است هفتهها، ماهها یا حتی سالها پیش از آن لحظه آغاز شده باشد.
اگر قرار است از مادر و کودک حمایت کنیم، شاید باید همانجا وارد شویم. زمانی که هنوز پروندهای روی زمین نیفتاده، هنوز نوزادی کنار خیابان پیدا نشده و هنوز دختری مجبور نشده بارداریاش را به نام بیماری دیگری به خانواده معرفی کند.
زن را نباید زمانی که بحران او به شکل عددی در سامانه ثبت میشود دید. باید پیش از آن، وقتی که هنوز میشود مسیر را عوض کرد، او را دید. شاید برای شروع همین کافی باشد که میان پزشک، ماما، روانشناس، مددکار، بهزیستی و اورژانس اجتماعی، یک نفر مسئول باشد که زن را از یک اتاق به اتاق بعدی نفرستد؛ بلکه همراهش بماند تا بالاخره به جایی برسد که بتواند کمک بگیرد.