جنگ و شهادت
یادداشتی از عذرا فراهانی به بهانه سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق

جنگ و شهادت

یکی از مفاهیم جنگ برای من شهادت برادرم و جوانان دیگر در جنگ است. جنگ یعنی مرز میان بود و نبود.

دنیای قلم-  یکی از مفاهیم جنگ برای من شهادت برادرم و جوانان دیگر در جنگ است. جنگ یعنی مرز میان بود و نبود.
بیست و یک تیر ماه سال 65 را می‌گویم. وقتی زن دایی ممد و آن زن غریبه به منزلمان در خیابان لشگر نبش گلسرخ آمدند، یک ساعت بعد همه اهالی محل گریه کنان به ما پیوستند. حرف از عباس بود. پچ پچ بود. به درودیوارهای ساختمان ما پرچم‌های سیاه آویختند. همه افراد و همه جا سیاه پوش شده بود. دوستان سپاهی برادرم داشتند یکی یکی به خانه امان می‌آمدند. من و تعداد سی چهل نفر از زنان همسایه در یکی از اتاق‌ها نشسته بودیم. صدیقه خانم می‌خواست مرا ساکت کند ولی نمی‌توانست. هنوزخبر شهادت عباس را از زبان هیچ کس نشینده بودم ولی علایم بیداد می‌کرد از این بیداد.

 

صدیقه خانم آمد مرا بغل کرد و گفت عزیزم آرام باش. برادرت زخمی شده است. انشالله که خوب خواهد شد. در دلم می‌گفتم اگر زخمی شده پس چرا همه مشکی پوشیدند. با خود می‌گفتم حتماً تو نمی‌دانی. تا به حال کسی که از تو شهید نشده است. در ضمن عباس خیلی شجاع است. ورزشکار است و خیلی زبر و زرنگ. امکان ندارد کشته شده باشد. به هرطریقی که شده خود را از مهلکه نجات داده و ممکن است تنها مجروح شده باشد.

 

 

من به صرف این که از زبان کسی چیزی نشنیده بودم داشتم خودم را به کوچه علی چپ می‌زدم. سرم را بر زمین می‌گذاشتم و با خدا نجوا می‌کردم. خدایا من نمی‌توانم تحمل کنم. او باید هرچه زودتر خوب شود. من اصلاً دلم نمی‌خواهد برادرم شهید شود. وقتی چند بار کلمه شهید را تکرار می‌کردم وحشت زده و تمام قد از زمین کنده می‌شدم، دست‌هایم بالا می‌رفت و فریاد می‌زدم همه برای سلامتی عباس دعا کنید، فریاد بزنید تا هرچه زودتر شفا پیدا کند. زنان چادر مشکی بسر همه دست‌ها را بالا می‌بردند و می‌گفتند "الهی‌آمین". در آن حال اشک‌های آن‌ها را هم می‌دیدم. حتی می‌دیدم برخی از زنان سرشان را به حالت تأسف تکان می‌دهند. ولی چرا آن‌ها مرا در این شوی تلخ همراهی می‌کردند.


کمی‌آ ن سوتر در اتاق روبرو عده ای سیاهپوش دیگر نشسته بودند وبه آوای قرآن که با صدای بلند پخش می‌شدگوش می‌دادند. آن شب من تا طلوع خورشید هم برای زنده ماندن عباس دعا کردم.
ساعت شش صبح پدرم جلوی در ایستاده بود و داشت با چند نفر پچ و پچ می‌کرد یک آن از کوره در رفت وبعد با صدای بلند گفت: نه نمی‌شه. همه فرزندانم باید باشند. حسین داشت به آقا می‌گفت نمی‌خواهد عذرا را ببریم. اگر او بیاید آبروریزی می‌کند. من مات و مبهوت گوشه‌ای ایستاده بودم که ناگهان پدرم دستم را به سمت خودش کشید و گفت نه همه باید باشند.

 

من نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است بیافتاد، که سر بود و نبود من دعوا بود. حسین به من گفت: می‌خواهیم برویم عباس را ببینیم. گفتم می‌رویم بیمارستان؟ سرش را تکان داد و بلافاصله بیرون رفت. من هم قول دادم آرام باشم و بدنبالشان رفتم. قول دادم جیک نزنم. همانطوری که آن‌ها به من قول داده بودند مرا نزد عباس خواهند برد. از ترسم اشک‌هایم را می‌خوردم. می‌ترسیدم حسین وسط راه من را برگرداند. ماشین حسین تو خیابان نظام آباد شمالی بعد از گلبرگ متوقف شد. آن جا را می‌شناختم. پایگاه شهید بهشتی بود. محل کار عباس. تعجب کردم چرا بیمارستان نرفتیم ولی می‌ترسیدم از کسی سؤال کنم یا کاری کنم که بقول خودشان آبرویشان برود و من را برگردانند. حسین به طرف پایگاه شهید بهشتی رفت.

 

بعد چند نفر از مردانی که لباس سپاه به تن داشتند بدنبال ما آمدند. فکر کردم شاید پایگاه شهید بهشتی درمانگاه هم دارد. خیالم راحت شده بود که حداقل پزشکی قانونی نرفته‌ایم. مردان سپاهی جلو می‌رفتند. خانواده و چند نفر ازنزدیکان ما هم بدنبال آن‌ها. به کمدهای فلزی طوسی رنگی رسیدیم که بعدها فهمیدم کاربردشان چیست. در گیرو دار فکر بیمارستان و خفه کردن اشک‌هایم بودم که یکی از سپاهی‌ها دستش را روی دستگیره گشو گذاشت و گفت فقط خواهش می‌کنم آرام باشید. حسین با چشمانی نگران برگشت به من نگاه کرد. تازه فهمیده بودم ما برای دیدن جنازه عباس به آنجا رفته بودیم. از وحشت وترس از این که مرا برگردانند سکوت بود که پشت سر هم وارد حلقومم می‌شد. من نمی‌دانستم مرگ یعنی چه. داغ چه رنگ و بویی دارد.

 

بفکر عطر یاس عباس افتادم که همیشه به خودش می‌زد و می‌گفت عمراً بتونی از من خوش بوتر پیدا کنی. دیگر زبانم هم نمی‌چرخید اگر دهن باز می‌کردم بغضم می‌ترکید. می‌خواستم به آن‌ها بگویم در مقابل همه صبوری که آن دقایق به خرج دادم اجازه دهید صورت او را را نوازش کنم. من باید بی خیال آن دروغ می‌شدم و می‌پذیرفتم تا چند قدمی جنازه برادرم قرار گرفته‌ام برای همین می‌خواستم به آن‌ها بگویم می‌خواهم موهای بلند وریش‌های مشکی‌اش را با دست شانه بزنم. مثل هزارن باری که قبلاً این کاررا انجام داه بودم. می‌خواستم به او بگویم ای نامرد آخرش مرا تنها گذاشتی. تو همین فکرها بودم که مرد سپاهی کشو را بیرون کشید. یک آن نفهمیدم چه شد. نه از عباس خوش بر و رو خبری بود و نه از موهای مشکی و ریش‌های بلندش. نیمی از صورتش اسکلت بود. بیخ تا بیخ گوشش جای بریدگی خنجر...
من دیگرهیچ ندیدم. فقط شنیدم یکی داشت می‌گفت: بچه‌ها پس از یک هفته موفق شدند او را از تپه‌های قلاویزان که هفته‌ها جنگ و نبرد در آن بیداد می‌کرده، عقب بکشند.

 

 

دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.